همه اش برایت نوشتم، به یک خط نرسیده از اول نگاهش کردم، تکرار ... تکرار ... تکرار بود ... خسته نشدی از من؟؟؟ خنده ات نمی گیرد از من؟؟؟ از حرف هایم، کارهایم، فکرهایم، آرزوهایم ...
من زیاد نمی خندم، گریه هم فقط وقتی که از لزوم هم واجب تر باشد می گیرَدَم ...
بجایش من زیاد لبخند می زنم، چون واقعا نمی دانم چه چیزی در هر لحظه از این زندگی در حالِ وقوع است، و معنیِ هر کدامشان چیست ... چرا داشتن در این دنیا خیلی مهم است؟؟؟ مثلِ من که دوست دارم تو را داشته باشم، مثلِ زنی که دوست دارد بچه داشته باشد، مثلِ مردی که دوست دارد قدرت داشته باشد، مثلِ دختری که دوست دارد دوستش داشته باشند، مثلِ همه ی کسانی می خواهند، می خواهند ... پول، زیبایی، شهرت، آبرو، هوش، استعداد، خواهر، برادر، فرزند، خونه، ماشین ، آرامش، رفاه ... و این ها فرقشان در چیست ...
خواستن ... یک مصدرِ پر خواهش ست ... اتفاقا خیلی هم از زندگی پُر است ...
ولِش کن به کارهای مهم ترت بپرداز، بشین تک تکِ خواسته هایمان را حکمت بندی کن ... من اینجا حرف های مفت زیادی می زنم ... ولی یادت باشد همه ی این ها از رنجِ بودن بلند می شود ...
یک روزی باید همه چیز را رها کنم ... خودم و با خواستِ خودم ... قبل از اینکه مُرده باشم ...
حتی فکرش هم هولم می کند ...
+
نوشته شده در دوشنبه دهم بهمن 1390ساعت 15:24 توسط سپيده
گاهی دروغ می گم، بیشتر از هر کسی به خودم ... من هیچ وقت ... بی خیال ... بی خیال ... من آدمِ خودخواهِ خودشیفته یِ احمقی هستم، مثه همه ی دیگر ...
+
نوشته شده در دوشنبه دهم بهمن 1390ساعت 15:3 توسط سپيده
اصلا وقتی هستی دیگه بسه ...
+
نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 16:10 توسط سپيده
خدایا خیلی خیلی خیلی زیاد به معجزه ت نیاز دارم ... من از این آرزو پایین نمیام و تا می تونم براش می جنگم تا وقتی که خودت بخوای نا امیدم کنی ... و من می دونم که این کارُ نمی کنی ... بدون که خیلی دوستت دارم و تا می تونم تلاش می کنم ...
+
نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 11:34 توسط سپيده
باید یه کاری برایِ ایمانم بکنم ... من حالا می فهمم چرا مسلک ها ساخته می شوند ... نه نمی فهمم ... چرا می فهمم ... نمی دونم ... دلم برایت تنگ است ... نباید از دست بروی پروردگارم ... به ایمان به تو نیاز دارم
نگذار توانم از دست برود ...
+
نوشته شده در پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت 15:22 توسط سپيده
دوست دارم کم کم کارهایی رو انجام بدم که کارِ من ست ... امشب اینجا همه جمعند ...
+
نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 20:57 توسط سپيده
وقتی فکر می کنم به گذشته ها ... می بینم می توانم به هر اندازه که دلم می خواهد از دلم احساس بکشم و عاشق و حتی عاشق تر باشم، این برایِ من خیلی سادَست ... به همون اندازه که فکر کنم چیزی جز تَوَهُم نیست، این احساسات بالذات است، فقط مصداقِ مناسب می خواهد و وقتی نیست باید بِهِشان جورِ دیگری بها داد، چیزی شبیهِ قدردانی از شخصِ شخیصم ... کسی که در هر حالِ افتخار آمیزُ تحقیر باری تحمُلم کرده است ... خدایا نه فقط ما که حتی تو هم به تحمل بها می دهی ... و اصولا تحمل یعنی چی مثلا؟؟؟؟
احساس می کنم آغوشم به اندازه ی تو برای خودت باز است ... خواستی بیا!
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 22:8 توسط سپيده
با اینکه حالم خوب است آمدم کمی غُرهای بنی اسرائیلی برایت دردُدل کنم ...
می دانی خدا جان، دنیایِ من گاهی خیلی سخت است چون قوانینِ خود شکل گرفته
یِ مزخرفی دارد ... در دنیایِ من نیازی نیست با همنوعان زیاد صبحت کنی چون
آنها می دانند چه می خواهم بگویم، من هم می دانم چه می خواهند بگویند و اگر
نمی فهمیم دیگر حرفی نیست ... در دنیایِ من اصلا آدمها باید بدانند و اگر
نمی دانند مهم نیست
در دنیایِ من سوءتفاهم بیشتر از تفاهم شکل می گیرد، و من به تنهایی می
توانم مقدار زیادی اش را شکل بدهم، در دنیایِ من تفاهم لطف نیست، وقتی هست
یعنی هست وقتی نیست هم مهم نیست
در دنیایِ احمقانه یِ من ... همه از دَم احمق هستیم و هر کس هم که تلاش کند
غیر از این را نشان دهد احمق تر نمی شود فقط نمی تواند اوضاع را تغییر دهد
....
می دانی خدا جان، دنیایِ ساکتِ من خیلی معنی دَرَش هست که باید از خیرِ فهمیدنِ خیلی هاشان متواضعانه گذشت
در دنیایِ من دستِ متجاوز کوتاه نمی شود بلکه فقط ضایع می شود و من بهشان
نمی خندم ... و من هم هرگاه متجاوز شدم فقط ضایع شدم بی حرفُ تمسخر ... در
دنیایِ من همه می دانیم ضایع شدن خنده دار نیست ... اتفاقی ست که می افتد
...
در دنیایِ من آدم ها دسته بندی نمی شوند چون هیچ معیاری پیدا نمی کنند ...
ولی احساسِ بیچارگی آنها را به سمت دسته بندی هایِ قراردادی می کِشاند ...
و من بی آنکه موجودِ خود شیفته ای باشم، به خودم عشقِ درونی می ورزم و هیچ
دسته ای را پیدا نمی کنم که بخواهم تا همیشه آنجا بمانم ... و در عینِ حال
از کوچ کردن بیزارم، این شکلی می شود که مجبور می شوم خود را یک موجودِ
متمایز از دسته ها ببینم ... و زیاد هم مَحَلَش ندهم، چون وقتی پُررو می
شود خراب چیزِ گُهی می شود ... و من اغلب از گُه شدن بدم می آید ...
می دانی خدا جان، خوددرگیری چیزِ جالبیست ... شاید درگیری ای نباشد که
بتوان در آن زیاد خوش گذرانید، اما جالب است ... بنا به تعاریفِ شنیده از
تو که همه جا هستی ... این منِ خوددرگیر باید تو را هم درگیر کند ... باید
همه را درگیر کند ... و من فکر می کنم این اتفاق در هر لحظه رُخ می دهد ...
و اگر ما یک روز ، همه ی ما یک روز ... خیلی درگیر شویم ... تو منفجر می شوی ... می دانم!
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 13:15 توسط سپيده
"من" یک واژه ی هرزِ بسیار دوست داشتنیست ... متاسفانه یا خوشبختانه ... و "تو" یک واژه نیست ... موجودیست پراکنده و حل کننده ی "من ها" ...
+
نوشته شده در دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 20:14 توسط سپيده
هیچ کس دلش برایِ این خاکُ مملکت نمی سوزد حتی خودهامان ... کمی برایمان دلسوزی کن!
+
نوشته شده در دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 18:31 توسط سپيده
مجبورم روزهایی که حالِ قدرتمندی دارم چندین برابرِ روزهایِ دیگرم انجام دهم ... تو مجبورم می کنی!
+
نوشته شده در دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 10:47 توسط سپيده
هربار که دست روی دلم میگذارم، اتفاق های بهتری برایم می افتد، این شده پایِ ثابتِ قانون هایِ شخصی ام ... چرا و چطور را احتمالا باید بدونم ولی نمی دونم ... ولی تو خوب می دونی ... حالا هر دویِ ما باید از این سرکوبی ها کمی بترسیم، مگر اینکه یادم برود دیکتاتورِ خوبی برایِ دلم هستم و فکر کنم که همیشه همین بوده و باید باشد ...
با این حال این کار را دوست دارم ... مگر اینکه پایِ بچه ی نداشته ام درمیان باشد ... او که باشد همه چیز را به نفعِ او تغییر می دهم ... حتی خودم را ...
+
نوشته شده در یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت 21:39 توسط سپيده
بهمنِ پارسالم چه حرفهای نغزی با تو زده ام ... پووووووفففف ... لعنت بر منِ گاهی دوست داشتنی ...
+
نوشته شده در یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت 15:45 توسط سپيده
فکر میکنم به خیلی چیزها ... این فکر ها در کمتر از صدم ثانیه شاید اتفاق می افتد و بعد همه چیز شبیه به خیال پردازی می شود ... می دانم که باید فکر کنم ... دیروز در پیاده رو به این رسیدم، که بهترین نعمت برای کسانی که مغزی دارند که می تواند پردازش کند، تفکر و تعقل است ... و بهترین نعمت برای کسانی که آن مغز را ندارند، همان تفکر نکردن و تعقل نکردن است ... که هر دو بسیار نعمت های لذت بخشی هستند ...
و احتمالا فکر میکنم این اصلا خوب نیست، که مغزی با قدرتِ پردازش بیکار بماند ... که سراسر رنج است! سراسر ...
+
نوشته شده در یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت 15:18 توسط سپيده
خودت هم میدانی ... یک وقت هایی چیزهایی می آفرینی که در این دنیا نگنجد ... ما هم می فهمیم ...
+
نوشته شده در یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت 15:10 توسط سپيده